فخر الدین اسعد گرگانی از داستان سرایان بزرگ ایران است. وی مردی مسلمان و آشنا به فلسفه و مشرب اهل اعتزال بوده است.
دوره شاعری و شهرت وی مصادف بوده است با عهد سلطان ابوطالب طغرل بیگ بن میکائیل بن سلجوق ( ۴۲۹-۴۵۵) .

مجسمه فخرالدین اسعد گرگانی در میدانی به همین نام در شهر گرگان

از گفتار وی چنین بر می آید که او در فتح اصفهان و توقف چند ماهه در آن شهر با سلطان طغرل بیگ همراه بوده است و بعد از آنکه سلطان از اصفهان به قصد تسخیر همدان خارج شد فخرالدین که در اصفهان کاری داشت همانجا بماند و با عمید ابوالفتح مظر نیشابوری که از جانب طغرل بیگ حکومت اصفهان یافته بود باقی ماند تا زمستان سال ۴۴۳ را در آن شهر به سربرد. در ملاقاتهایی که میان فخر الدین و ابوالفتح مظفر دست می داد یک روز سخن داستان ویس و رامین بر زبان حاکم اصفهان رفت و مذاکرات آن دو به نظم داستان ویس و رامین انجامید...


وفات فخرالدین اسعد بعد از سال ۴۴۶ و گویا در اواخر عهد طغرل سلجوقی اتفاق افتاده است. ولاغدت او را با توجه به قرائنی باید در آغاز قرن پنجم هجری دانست .
داستان ویس و رامین از داستانهای کهن فارسی است و باید پیش از عهد ساسانی و لااقل در اواخر عهد اشکانی پیدا شده باشد.

ابوالفتح مظفر از فخرالدین اسعد خواستار شد تا این داستان را به حلیه نظم بیاراید. چون شاعر داستان را از اصل پهلوی به نظم درآورده بسیاری از کلمات و ترکیبات پهلوی را هنگام نقل به شعر خود راه داده است از قبیل :‌دژخیم ۀ دژپسندۀ دُژمان و غیره. مثلا در بیت زیر واژه «داشَن» را به معنی اجر و جزای نیک آورده است:‌

بدین رنج و بدین گفتار نیکو
ترا داشَن دهد ایزد به مینو

مثنوی ویس و رامین به بحر مسدس مقصور یا محذوف ( مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل)‌یا ( مفاعیلن مفاعیلن فعولن) سروده شده و دارای ۸۹۰۵ بیت است.

بعدها بسیاری از گویندگان در منظومه های خویش به شیوه شاعری وی توجه نمودند که از آن جمله نظامی گنجوی را باید نام بدر که هنگام سرودن خسرون و شیرین به برخی از موارد این کتاب نظر داشته است.



تالار فخرالدین اسعد گرگانی ، گرگان
Fakhredin As'ad Gorgani Hall, Gorgan

● خلاصه داستان ویس و رامین

در دربار شاه موبد پری رویان بسیاری بودند که یکی از آنان شهرو نام داشت. شاه موبد بر آن بود تا با او ازدواج کند اما شهرو عذر آورد که چند فرزند زاییده و پیر شده است. پس پیمان بستند که هرگاه شهرو دختری بزاید او را به زنی به شاه موبد (منیکان) بدهد. شهرو دختری زایید و برا و نام ویس نهاد. ویس را به دایه سپرد و دایه ویس را به خوزان برد. از قضا رامین برادر شاه موباد هم نزد همان دایه در خوزان بود. ویس بزرگ شد و دایه نامه یی به شهرو نوشت تا دختر خود را ببرد. ویس را به نزد مادر بردند و شهرو او را به عقد پسر خود (یعنی برادر ویس)‌که ویرو نام داشت درآورد. شاه موبد پس از اطلاع از این امر برادر خود زرد را به نزد شهرو فرستاد تا پیمان سالیان پیش را به او یادآوری کند. ویس بر عشق ویرو ابرام کرد. شاه ه به جنگ ویرو آمد اما موفق نشد.

پس نامه ای با هدایای بسیار به نزد شهرو فرستاد و او را فریفت . شهرو شبانه دروازه شهر را گشود و شاه ۀ‌ویس را ربود. ویس بسیار غمناک بود و دایه همواره او را به صبوری اندرز می داد. رامین برادر شاه موبد نیز که سخت عاشق ویس بود به دایه ملتجی شد. ویس به هیچ روی حاضر نبود دست از عشق ویرو بازدارد . سرانجام دایه با چرب زبانی او را فریفت و دلش را به رامین نرم ساخت.

شاه موبد از عشق ویس و رامین آاگه شد. ویس اعتراف کرد که رامین را دوست دارد شاه به ویرو شکایت برد. ویرو خواهر خد را اندرز داد اما سودی نبخشید . شاه موبد ویس را به همدان به نزد مادر و برادرش باز فرستاد . رامین خود را ببیماری زد و از شاه اجازه سفر گرفت و بدین حیله به نزد ویس رفت . چون شاه موبد از جریان مطلع شد به همدان رفت و خواست تا ویرو را مجازات کند. ویرو خواهر را دوباره در اختیار شاه قرار داد. چون ویس در دفاع از خود مطالبی را حاشا کرده بود. قرار شد از او و رامین آزمایش «ور» یعنی عبور از آتش به عمل آید تا گناهکار بودن یا بیگناهی آنان معلوم شود . ویس و رامین ترسیدند و گریختند و مدت ها از آنان خبری نبود. تا آن که رامین به مادر خود نامه یی نوشت و مادر هم دل شاه موبد را نرم کرد و رامین و ویس بازگشتند . چون شاه ، ویس را دید همه اندوه و خشم خود را فراموش کرد و چون قرار بود با قیصر روم جنگ کند ، ویس را در دزاشکفت محبوس کرد و رامین را به همراه خود برد. رامین از فراق ویس بیمار شد . پس او را از ادامه ی سفر منع کردند. رامین به پای دزاشکفت آمد ویس و دایه چهل دیبای چینی را به هم بافتند و به پایین آویختند و رامین با گرفتن آن وارد دز شد.

شاه موبد از روم بازگشت و یکسره به دز رفت . زیرا از جریان آگاهی یافته بود. رامین گریخت و شاه ویس و دایه را به شدت تنبیه بدنی کرد. شهرو می گریست و می گفت دختر مرا خواهی کشت و خود شاه هم میگریست . از طرفی زرد هم از رامین شفاعت کرد و شاه رامین را بخشود . سرانجام ویس را در همان دز بازگذاشت و به دایه سپرد و تمامی درها را قفل کرد ویس دوباره از دز خارج شد و در باغ به رامین پیوست موبد از کار آنان آگاهی یافت و دایه را به شدت زد رامین گریخت شاه خواست ویس را بکشد اما زرد مانع شد و گفت که رامین در باغ نبوده است. ویس هم دروغی بافت و جان خود را نجات داد.

رامین به خراسان رفت و آنجا فرزانه یی به نام بهگوی او را به ترک این عشق پر ماجرا اندرز داد. از طرفی شاه هم ویس را پند و اندرز داد و ویس متعهد شد که از این پس خلافی نکند. رامین هم از شاه پوزش خواست و به گوراب رفت و با گل دختر رفیدا ازدواج کرد. سپس نامه یی به ویس نوشت که من زندگانی سعادتمندانه یی یافته ام و دیگر کاری به کار تو ندارم . ویس دایه را با پیغامی به سوی رامین به گوراب فرستاد. رامین به دایه بی اعتنایی کرد. ویس نامه یی به رامین نوشت و اورا به سبب پیمان شکنی و بد عهدی ملامت کرد. رامین از پیوند با گل پشیمان شد. و به ویس نامه یی عاشقانه نوشت و در طلب او به مرو رفت. شاه خواست رامین را با خود به شکار برد. اما رامین خود را به بیماری زد. نامه ی رامین به ویس رسید و ویس هم پاسخی برای رامین نوشت.
رامین سرانجام زرد را کشت و گنج شاه موبد را به چنگ آورد. شاه موبد از موضوع اطلاع یافت. اما چون در حال جنگ بود نتوانست بازگردد و قضا را در همان جنگ درگذشت . رامین به پادشاهی رسید و با ویس ازدواج کرد.

رامین صد و ده سال عمر یافت و هشتاد و سه سال پادشاهی کرد و از ویس صاحب دو فرزند شد. سرانجام ویس درگذشت و رامین پادشاهی را به پسر خود سپرد و خود تا پایان زندگی مجاور آتشگاه ،‌نزدیک دخمه ی ویس ،‌عمر را به گریه و زاری گذراند.
در کتاب «ویس و رامین» از سلطان «ابوطالب طغرل بیک پسر میکائیل پسر سلجوق» (فرمانروا بین ۴۲۵ تا ۴۵۵ هجری) یاد می‌کند و از پیروزی‌های پیاپی و چیرگی‌های او بر فرمانروایان خوارزم و خراسان و طبرستان و گرگان و ری و اصفهان سخن می‌راند. و فخرالدین می‌نویسد که او در فتح اصفهان و توقف چندماهه در آن شهر با سلطان همراه بوده است و پس از آن که سلطان از اصفهان به قصد تسخیر همدان خارج شد، فخرالدین تا زمستان ۴۴۳ ق. که عمید ابوالفتح مظفر نیشابوری از جانب سلطان در اصفهان بود همانجا ماند. در یکی از ملاقات‌های فخرالدین و عمید ابوالفتح مظفر، از داستان «ویس و رامین» یاد می‌شود و فخرالدین چنین می‌گوید:

مرا یک روز گفت آن قبله‌ی دین ---------- چه گویی در حدیث ویس و رامین
که مى‌گویند چیزى سخت نیکوست ---------- در این کشور همه کس داردش دوست
بگفتم کان حدیثى سخت زیباست -------- ز گردآورده‌ی شش مرد داناست
ندیدم زان نکوتر داستانی --------- نماند جز به خرّم بوستانی
ولیکن پهلوى باشد زبانش ------------- نداند هر که برخواند بیانش
نه هر کس آن زبان نیکو بخواند --------- و گر خواند همى معنی نداند
...
چو بشنود این سخنها خواجه از من --------- مرا بر سر نهاد از فخر گرزن
ز من درخواست او کاین داستان را ------------ بیارا همچو نیسان بوستان را
بدان طاقت که من دارم بگویم ----------- وزان الفاظ بی معنی بشویم
کجا آن لفظ‌ها منسوخ گشته است ----------- ز دوران روزگارش در گذشته است

بسیاری از وقایع که او در آغاز کتابش ذکر کرده مربوط به بعد از سال ۴۴۳ ق. است. مثلاً داستان هدیه فرستادن پادشاه شام مربوط به سال ۴۴۶ ق. است که طغرل شهر ملاذگرد را در محاصره گرفته بود. بنابراین نظم داستان «ویس و رامین» باید بعد از سال ۴۴۶ صورت گرفته باشد. و چون غیر از طغرل بیگ اسم پادشاه دیگری در این کتاب نیست، نظم داستان باید پیش از سال ۴۵۵ (مرگ طغرل) به پایان رسیده باشد. و از همین نکته هم روشن می‌شود که درگذشت فخرالدین اسعد پس از سال ۴۴۶ ق و گویا در پایان عهد طغرل سلجوقی اتفاق افتاده است.


ویس و رامین از چند جهت اهمیت دارد:

- همان طور که در بالا گفته شد اصل آن به زبان پارسی میانه یا پهلوی بوده است. دکتر محمود امیدسالار گفته منظور از «پهلوی» در اینجا یعنی لهجه‌ی مرکز و غرب ایران. اما به نظر من در بیت‌های بالا گفته شده که «نداند هر که برخواند بیانش» و «نه هر کس آن زبان نیکو بخواند» و «آن لفظ‌ها منسوخ گشته». بنابراین اگر بحث لهجه‌ای در ایران بود از «خواندن» و «بیان» (گزارش یا تفسیر و ترجمه) صحبت نمی‌شد و آن لهجه منسوخ نشده بود. دلیل دیگر این که در این داستان واژه‌های پهلوی فراوانی دیده می‌شود مانند «داشن» (پاداش نیک) و پادافراه (پاداش بد و مجازات) و دشتان (عادت ماهیانه) و ... دیگر این که فخرالدین در یکی دو مورد از ریشه‌شناسی صحبت می‌کند. مانند بیت معروف زیر:

زبان پهلوی هر کو شناسد ------------ خراسان یعنی آنجا کو «خور آسد»
«خور آسد» پهلوی باشد «خور آید» ----------- خور از آنجا سوی ایران برآید

- این داستان یکی از زیباترین داستان‌های عشقی در ادبیات پارسی دری است و شاید نخستین داستان عشقی سروده‌ی این دوران باشد که به طور کامل به دست ما رسیده است. پیش از وی عنصری بلخی داستان عربی «وامق و عذرا» را به شعر پارسی سروده است اما بیت‌های زیادی از آن به ما نرسیده است.

- تاثیر مهم دیگر این داستان آن است که الهام‌بخش نظامی گنجوی در سرودن خسرو و شیرین بوده است. نظامی وزن «ویس و رامین» (مفاعیلن مفاعیلن فعولن) را برای «خسرو و شیرین» برگزیده و اصولا این وزن، همان وزن دوبیتی (فهلویات) است که از دوران پیش از اسلام نیز در ایران رایج بوده است. و نیز می‌دانیم «خسرو و شیرین» نطامی خود الهام‌بخش شاعران فراوان دیگری شد که به تقلید از وی همان داستان را بازسرایند.

- این داستان حاوی اطلاعات جالبی از دوران پیشااسلامی است. از رسم‌ها و جنگ‌ها و باورها. برای نمونه سوگند به ستارگان و خدایان آریایی در آن دیده می‌شود. آداب رفتن به آتشکده و جشن و مانند آن. با توجه به شواهد و قراینی که در داستان هست زمان آن به دوران اشکانیان بازمی‌گردد.

- شاید مهم‌ترین ویژگی این داستان به اصطلاح «صراحت لهجه» در بیان عشق زمینی است و نیز اشاره به برخی موضوع‌هایی که در آن دوران جزو «مگو» (taboo)ها بوده است. مانند ازدواج خواهر و برادر در ابتدای داستان. وقتی ویس به سن ازدواج می‌رسد مادرش او را به برادرش می‌دهد:

نمی‌بینم تو را جفت و برابر ------------- به جز ویرو که او هستت برادر

دیگر این که صحنه‌ی کامیابی ویس و رامین - البته پس از پیمان بستن و سوگند به نام یزدان - به روشنی توصیف شده است.

چو گل یک روزه بادا جان آن کس ------------- که از ما بشکند پیمان ازین پس
چو زین سان هر دوان سوگند خوردند ------------ به مهر و دوستى پیمان بکردند
گوا کردند یزدان جهان را ------------------- همیدون اختران آسمان را
در آورده به ویسه دست رامین ------------- چو زرین طوق گرد سرو سیمین
گر ایشان را بدیدى چشم رضوان ------------- ندانستی که نیکوتر ازیشان
همه بستر پر از گل بود و گوهر -------------- همه بالین پر از مشک و ز عنبر
شکرشان در سخن همراز گشته --------------- گهرشان در خوشى انباز گشته
لب اندر لب نهاده روى بر روى ------------ در افگنده به میدان از خوشى گوى
ز تنگى دوست را در بر گرفتن ------------ دو تن بودند در بستر چو یک تن
اگر باران بر آن هر دو سمن بر ------------- بباریدى نگشتی سینه شان تر
دل رامین سراسر خسته از غم -------------- نهاده ویس دل بر وى چو مرهم
ز نرگس گر زیان بودى فراوان --------------- زیانی را ز شکر خواست تاوان
به هر تیرى که ویسه بر دلش زد --------------- گزاران بوسه رامین بر گُلش زد
چو در میدان شادى سرکشى کرد -------------------- کلید کام در قفل خوشى کرد
بدان دلبر فزونتر شد پسندش --------------------- کجا با مُهر یزدان دید بندش
چو تیر از زخمگاه آهیخت بیرون --------------- نشانه بود و تیرش هر دو پُرخون
به تیرش خسته شد ویس دلارام -------------- بر آمد دلش را زان خستگى کام
چو کام دل بر آمد این و آن را ----------------- فزون شد مهربانی هردوان را
وزان پس همچنان دو مه بماندند ----------------- به جز خوشى و کام دل نراندند

به همین خاطر با توجه به رسوم اجتماعی و محافظه‌کاری جامعه چندان به این داستان روی آورده نشده. به طوری که صادق هدایت در کتاب «توپ مرواری» آنجا که سخن از بازگشت کریستف کلمب از قاره‌ی امریکا و آوردن زنان بومی به اروپا است به این موضوع چنین اشاره می‌کند:
هنوز چندان از ساحل دور نشده بود که معلوم نبود چه شیطانی زیر جلد این موجودات معلوم‏الحال مادینه رفت. افتضاح غریبی به پا شد. زن‏های فاجره لوله را از لای نمد درآوردند و روزها کتاب «ویس و رامین» و «کاما سوترا» و «اَلفیه و شَلفیه» می‏خواندند و شب‏ها با لوله‏ی این توپ الله کلنگ بازی و کرم‏کشی می‏کردند. به طوری که کشیش و جادوگر و ملوانان اخلاق‏شان پاک فاسد شد و از صراط مستقیم به کلی منحرف گردیدند.

- هم چنین گفته می‌شود که این داستان الهام‌بخش داستان مشابهی در ادبیات آنگلوساکسون است به نام «تریستان و ایزولد» (Tristan and Iseult).

 

منابع :
حاکمی، اسماعیل. منبع :خلاصهٔ ویس و رامین به کوشش دکتر اسماعیل حاکمی
فروزانفر، بدیع‌الزمان. سخن و سخنوران (جلددوم)
مینوی، مجتبی. مقاله در دورهٔ ششم مجلهٔ سخن
صفا، ذبیح‌الله. تاریخ ادبیات در ایران (جلد دوم)
فرهنگ ایران زمین :مقاله پروفسور مینورسکی ترجمه آقای مصطفی مقربی ( دفتر 1و2 از جلد 4‌)
مقدمه ویس و رامین :به تصحیح آقای دکتر محمد جعفر محجوب.
خلاصه ویس و رامین : به اهتمام آقای دکتر جلال متینی
تذکره‌های مختلف مانند : مجمع الفصحای هدایت - آتشکده آذر- لباب الالباب عوفی - تذکرة الشعرای دولتشاه سمرقندی ) .
 گردآورنده : محمد عرب احمدی